محمد يار بن عرب قطغان

348

مسخر البلاد ( تاريخ شيبانيان ) ( فارسى )

انقياد و اطاعت بود ، معروض داشت . و حضرت اعلى حكايت او را كه مبنى از مكر و خديعت و حيلت و مكيدت بود ، واقعى بنهاد و او را اجازت به صوب بدخشان داد و خايب و خاسر فرستاد . و چون زمستان به آخر رسيد و شدت سرما به نهايت انجاميد ، حضرت اول بهار به طوف مزار فايض الانوار امام همام ، حضرت خواجه سعد الدين ابو بكر سعد متوجه گرديده ، بعد از شرايط زيارت از آنجا با حصول انواع مرادات باز آمده ، روز ديگر متوجه مرقد منور قطب الاقطاب ، برهان الاوتاد ، خواجهء بزرگوار اعنى خواجه بهاء الحقّ و الدّين نقشبند - قدس سره - از حضرت خداوندى - جلّ ذكره - فتح و نصرت و فيروزى مسئلت نموده . بعد از اجابت دعا و استجابت مدعا ، از آنجا بازگشته روز ديگر كه روز جمعه ششم ماه محرم سنهء اثنى و تسعين و تسعمائة موافق پيچين ئيل بود كه عزيمت جانب نسف فرمود . چون موكب همايون بعد از طى منازل و قطع مراحل به ولايت نخشب رسيد ، در آن منزل از جانب سلطان‌زادهء دريادل عبد المؤمن سلطان خبر شنيد كه به مجرد آوازهء عزيمت آن حضرت به صوب بدخشان عنان يكران زير ران درآورده ، رايت ( 211 ب ) فتح آيت افراخته است و به اندك سپاه كه در پايهء سرير او حاضر بوده ، در حركت آمده . بنابرآن كس به جانب فرزند كامران فرستاده ، حكم فرمود كه تا رفتن موكب همايون بايد كه جنبش بنمايد و به هرجا كه رسيده باشد توقف نموده ، حركت نفرمايد . اتفاقا نواب عبد المؤمن سلطان در آن زمان در بابا شاهد بوده كه فرستادهء آن حضرت رسيده كه فرمان همايون ادا نمود . و سلطان مذكور اغروق را همانجا گذاشته ، به عزيمت استقبال آن حضرت معاودت نموده ، در آذينه مسجد به ملازمت پدر بزرگوار رسيده ، شرف كرنش يافت . و حضرت صاحبقرانى فرزند رشيد را هم بر سر اسب در آغوش مهربانى و عاطفت كشيده ، از احوال ولايت و لشكر بسيار بسيار پرسيده و از آنجا خاقان معظم روز دوشنبه اواخر ماه محرم الحرام با خيل و حشم نهضت نموده ، به درون بلخ تشريف حضور ارزانى داشت . و نواب عبد المؤمن سلطان به جهت پدر بزرگوار خويش جشنى پادشاهانه و مجلسى خسروانه آراست . القصه ، بعد از فراغ از جشن و سور و بزم ذوق و سرور ، خاقان منصور از بلخ بيرون آمده ، بر سبيل عادت به هرجا رسيدى ، از مزارات اهل الله و ساير ارباب انتباه ، استعانت طلبيدى .